ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

عید فطر91

رمضان میرود ولی کاش صفایش نرود      سحر و جوشن و قرآن و دعایش نرود کاشکی پر شده باشد دلم ازنورسحر     همــــره روزه و افطــــــار،نوایش نرود   ...
29 مرداد 1391

" بازگشت "

سلام به فرشته های نازنینم.کی فکرشو میکرد...من که از همون اولش هم امیدی به برگشتن نداشتم.هر وقت کسی دعائی هم میکرد من با نهایت ناامیدی میگفتم این یه قلم رو بیخودی دعا نکنید ،چون هیچ وقت عملی نمیشه مگه اینکه رضا بازنشسته بشه.اما خدا بهم فهموند که هیچ وقت نباید دست از دعا برداشت حتی اگه پیش تو محال باشه،پیش خدای قادر هیچ چیزی محال نیست.خدای مهربونم دقیقا فردای شب بیست و سوم(شب قدر)تقدیرمون رو که برامون رقم زده بود،بهمون نشون داد. بابا که از سر کار برگشت گفت که یه چیزی راجع به برگشتن به شیراز دیده.یعنی صورت جلسه ای که منوط به اینه که قراره کلا برگردیم.من زیاد جدی نگرفتم و گفتم اگه قرار به رفتن باشه حتما میگن اونهائی که خونشون رو اوردن بوشهر با...
27 مرداد 1391

شیرین زبونی های وروجک خونه ی ما

سلام به جوجه های شیطون مامان و بابا(21 مرداد 91) ثمین گلی :سه شنبه ی هفته پیش که عمه نرگس بودن،همکارهای بابا رو دعوت کردیم.من تو اشپزخونه داشتم تدارک شام میدیدم،شما هم با عمه داخل اتاق بودین که یهوئی انگار صدای در شنیده باشی،بدو بدو اومدی تو سالن و داد زدی :"ردا   ردا ؟ " بعد از اونور اوپن با نگاه پرسشگرانه میپرسی:" مامائی،ردا اوومد؟ " وای که اون لحظه میخواستم قورتت بدم.وقتی دیدی که من کلی ذوق کردم هی تکرار میکردی.منم بهت میگفتم :نه بابا نیومده.بابا رفته؟ و تو خندیدی و گفتی : اداره ،قند و (چائی رو من میگم)و شمادر ادامه میگی :" بیاره ".نزدیکهای افطار،حواسم نبود یه سیب زمینی گذاشتم دهنم!یهو یادم افتاد که روزه ام،بدو رف...
22 مرداد 1391

تولدانه...

امروز یعنی 19 مرداد 91 اگه گفتین تولد کیه؟ امروز تولد یکسالگی وبلاگمونه.سلام وبلاگ جونم.تو این یکسال تمام خاطرات زیبای فرشته های کوچولوی من رو در خودت گنجاندی و امیدوارم که ثبت بقیه ی خاطراتشون رو هم بپذیری.تو این یکسال دوستان خیلی عزیزی پیدا کردم که با شادیهامون شاد شدن و با غصه هامون ناراحت شدن و همدردی کردن.دوستائی که نمیشناختمشون و حتی ندیده بودمشون،اما با وجود تو،حالا اونهارو مثل خواهر های خودم،دوست دارم و بدون اینکه ببینمشون احساس عجیب و شیرینی نسبت به همشون پیدا کردم که قابل توصیف نیست.البته چندتا از دوستان همشهری رو پیدا کردیم و همدیگه رو ملاقات کردیم که حالا بودنشون برای من که تو غربت هستم غنیمت بزرگی ست.نمیخوام اسم بیارم چون میتر...
19 مرداد 1391

ثنا و جدول تشویقی

سلام به خوشگل خانومای خودم.همه ی مامانها دوست دارن که وقتی بچه هاشون به یه سنی میرسن،دیگه کارهای شخصی شون رو خودشون انجام بدن.بعضی وقتها بچه ها امتناع میکنن و میگن نمیتونم یا بلد نیستم،در صورتیکه قبلا مثلا تو یه موقعیت دیگه ،اون کار رو انجام دادن! من یه  راه حل خودم ابداع کردم و نتیجه هم گرفتم،البته بعدش فهمیدم که کارم کارشناسانه بوده و روانشناسهای کودک هم این کار رو برای تشویق کودک،پیشنهاد کردن.حالا میگم که چیه: وقتی که ثنا خانوم 3 ساله بودن،کفشهاشون رو خودشون نمیپوشیدن،با اینکه فقط بایستی پاشو توی کفش میکرد و یه چسب ببنده.کار سختی نبود.بعضی وقتها انجام میداد گاهی اوقات هم میگفت نمیتونم.یا مثلا دستشوئی رفتن!سال پیش هم که پیش دبستان...
17 مرداد 1391

ثنا و ثمین و تقویم 91

بعد از تعطیلات عید که برگشتیم بی یو،دائی منصور هم چند روزی مرخصی گرفتن و همراهمون اومدن.توی یه هفته ای که پیشمون بود بچه ها حسابی سرگرم بودند.در ضمن توی تدارکات تولد ثنا جون هم خیلی کمک کردن.این تقویم رو هم براشون درست کردن.   پی نوشت: روز جمعه صبح یعنی 13/مرداد ،عمه نرگس اومدن پیشمون.چند روزی رو تونستن مرخصی بگیرن و قراره که پس فردا هم برن دزفول.بچه ها مخصوصا ثنا کلی استفاده میبرن،چون ماشااله خیلی حوصله ی بازی با بچه ها رو داره.از حالا نگران رفتنش ام.چون این چند روز بهش عادت کردیم و از تنهائی دراومدیم ...
15 مرداد 1391

دست نزن!!!

سلام خوشگلای مامانی.دیروز (8/5/91)که داشتین با آجی بازی میکردین،و من تو اشپزخونه بودم،نمیدونم چی رو آجی ازت گرفت که با عصبانیت داد میزدی" دَد نَدَن " و مرتب تکرار میکردی و ما کلی ذوق کردیم.شب هم که داشتیم فیلم نگاه میکردیم،شما رفته بودی و چسبیده بودی به تلویزیون و هر چی میگفتیم بیا کنار نمی اومدی تا اینکه آجی ثنا مجبور شد بیاد و دستت رو بگیره و بیارتت کنار که بازم با گریه بهش گفتی" دد ندن  " بعد اومدی پیش من و میگی " مامائی، آجی ، دد ندن !! یعنی مامان اجی بهم گفت بیا کنار و من گفتم دست نزن!    (ترجمه رو داشتین) هر وقت یه کار بد میکنی و یه کم دعوا بشی اونوقت شکایتمون رو میبری پیش اون یکی! ای بلا! راستی تا ب...
12 مرداد 1391

ثنا طلا و اولین روزه ی کله گنجشکی

سلام به دخترای نازم.ثنا خانوم،از روز اول ماه رمضان شما هم دوست داشتی روزه بگیری.ولی یه کم شک داشتیم که توان داری یا نه.برای همین بهت قول داده بودم که روز جمعه که بابا هم خونه هستش روزه بگیری.از شب قبلش همش میگفتی :مامان یادتون نره منو برا سحر بیدار کنید.اما وقتی برای سحری بیدارت کردم گفتی :من الان سیرم،نمیتونم چیزی بخورم و فقط یه کم آب خوردی و خوابیدی. منم چون مطمئن بودم تا ظهر خوابی دیگه اصرار نکردم.نزدیک اذان بهت ناهار دادم و چون شب مهمان بودیم ،حمامت هم کردم .قربون اون اراده ت برم عزیزکم.حقیقتش اصلا فکرش رو هم نمیکردم که بتونی از ظهر تا 8ونیم شب حتی اب هم نخوری .چون معمولا زیاد اب میخوری.برای جایزه ت بهت گفتم چند تا چیز که دوست داری پیش...
7 مرداد 1391

ثمین و واکسن 18 ماهگی

سلام.امروز صبح ساعت 10، بابائی اومد دنبالمون و رفتیم بهداشت .هوا خیلی گرم شده.کم پیش میاد که این ساعت از روز ما بیرون بریم.خدا یه توان به همه ی روزه دارها بده!بهداشت خلوت بود و خیلی زود کارها انجام شد.نسبت به 2 ماه پیش فقط 200 گرم اضافه کرده.از اون مریضی دم عید به بعد رشد زیادی نداشته و این خیلی نگرانم کرده.البته خانومه گفت که برای سنش وزنش بد نیست ولی نسبت به نمودارش یه کم رشدش کند پیش میره.نتیجه ی ازمایشی که 2 ماه پیش ازش گرفتن اومده بود و همه چی خوب بود فقط یه کم کم خونی پیدا کرده که باید جوابش رو پیش یه متخصص ببرم.ولی نتیجه ی اون یکی ازمایشش که فرستادن تهران ،هنوز نیومده.خلاصه با کلی گریه و زاری واکسنهاشو زد و به محض اینکه رفتن...
5 مرداد 1391

شیرین زبونیهای وروجک خونه ی ما!

سلام.سلام.صدتا سلام.بعد از مدتی تاخیر در نوشتن بعلت خستگی و مسافرت(یه بار برای نیمه شعبان که شیراز رفتیم و هفته بعد به خاطر فوت بابابزرگم به خرم اباد)و یه خورده تنبلی،بالاخره امروز به یمن بودن بابا رضا،فرصتی شد تا بیام و از شیرین زبونیهای وروجک خونمون،ثمین گلی بنویسم. این روزها ماشااله شیرین تر و شیطون تر شدی.اینقدر انرژی واسه خرابکاری و ریخت و پاش داری که دیگه تقریبا رمقی برام نمیذاری. به محض دیدن یه مداد یا خودکار،سوزنت گیر میکنه روی: چوب چوب یه گردن و جوجه جوجه طلائی ،تا موقعی که یه کاغذ یا دفتر برات بیاریم تا بشینی و نقاشی بکشی.البته یه هفته ست برات تخته نقاشی خریدیم و کلی باهاش سرگرم شدی. به صندلی و زندائی یه جور میگی دَ...
5 مرداد 1391